أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
267
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) پس ، غلام بازگشت و امير المؤمنين با اصحاب خويش گفت : هيچ دانستيد كه اين غلام با من چه گفت ؟ مرا تهديد به قتل نمود ؛ إِنَّ اللَّهَ [ 325 ] بالِغُ أَمْرِهِ . روز ديگر امير المؤمنين عمر چون نماز بامداد در مسجد ادا كرد برخاست و بر منبر آمد . بعد از حمد و ثناى بارى تعالى گفت : اى ياران ، بدانيد كه اجل من نزديك است . دوش به خواب ديدم كه خروسى پيش من آمد و دو نوبت يا سه نوبت منقار بر من زد . از آن در دل خود دغدغه دارم و مىدانم كه خروس مرد عجمى است كه انديشهء كشتن من دارد . آن عجم بيايد و من را دو زخم يا سه زخم ( 269 ) بزند . اگر حال بر اين جمله باشد ، يقين مىدانم كه خداى سبحانه اين دين را ضايع نگذارد . چون اين نوع واقع شود ، اگر با خود باشم ، شما را خليفه نصب كنم كه بهتر از من باشد و اگر بىخود شوم و هلاك گردم ، از اين شش نفر كه خاصّهء اصحاب پيغمبر خدا ( ص ) هستند و رسول خدا ( ص ) از ايشان راضى بود خليفه گردانيد : عثمان بن عفّان يا علىّ بن ابى طالب يا طلحة بن عبيد اللّه [ 326 ] يا زبير بن عوّام يا سعد بن [ ابى ] وقّاص يا عبد الرحمان بن عوف . ( 270 ) اين بگفت و از منبر فرود آمده ، دست عبد اللّه بن عبّاس ( 271 ) بگرفت و از مسجد بيرون شده ساعتى با او برفت . پس ، آهى سرد از دل بركشيد و به آواز بلند بناليد . عبد اللّه گفت : اين ناله و آه سرد موجب انديشمندى تواند بود كه بر دل امير المؤمنين است . موجب اين انديشه چه تواند بود ؟ امير المؤمنين گفت : دل من چنين گواهى مىدهد كه اجل من نزديك رسيده است . من از مرگ نمىترسم كه سرانجام كار آدميزاد فناست و همه كس را ناچار مرگ خواهد بود . ليكن از جهت كار خلافت انديشمند هستم . نمىدانم كه چكار كنم . عبد اللّه عبّاس گفت : چه گويى در حقّ علىّ بن ابى طالب كه حال قرابت و سابقهء فضل و فضيلت جرأت و شجاعت او معلوم است ؟ [ 108 ب ] امير المؤمنين گفت :
--> [ ( 325 ) ] چ : و اللّه . [ ( 326 ) ] ب . چ : طلحه بن عبد اللّه .